اون روز برام یه خاطره غم انگیز شد ...
کاری نمی شد کرد...ایستاده بودم ...خیلی شلوغ شده بود...دود...آتش...ساختمانی که می سوخت...لاشه هواپیمایی تکه تکه!!...و بیشتر از تکه های آن هواپیما...قلبهای ویران...وحشتناک بود...مغزم قدرت تحمل کردن این را نداشت که حتی تصورش را بکند!!...وحشتناک بود...چه کار میتوانستیم بکنیم ...قلبم تحملش را نداشت...چه میکشند آنها که عزیزی از دست رفته داشتند...خدایا...کمکشان کن...که تاب بیاورند...ولی مگر میشود!!..مگر میشود تاب آورد..نه!!...دنیای وحشتناک مال زنده هاست...آنها که رفتند...دردی ندارند...شاید...صبح آن روز تصورش را هم نمیکردند...که پرواز کنند...با بالهای خودشان...بر فراز بیکرانی نارنجی رنگ.
خیلی شلوغ بود تند و تند بچه ها از خبرگزاری زنگ میزدند ... چی شد چه خبره رفتین تو ؟ تونستین برین تو ؟ روزبه رفته بود تو حالا بماند که چه بلاهایی سرشون آورده بودن و چه درگیریهایی که اون تو شده بود و چه مشت و لگدهایی حواله شون شده بود خانم خاوندی از مهر هم شماره منو گرفته بود هم شماره محمد رضا رو بالاخره باعث شد همدیگه رو پیدا کنیم دو تا موتور گرفتیم یکی از بچه های ایسنا و یکی از بچه های فارس باهامون بود ماشین میدون آزادی بود برداشتیم و رفتیم اول رفتیم ایسنا از دم در که رفتیم تو حیاط غم خاصی همه فضا رو گرفته بود از تو حیاط هر کی یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد رفتیم تو سرویس عکس فقط صدای گریه میومد و گه گاهی خاطره ای از حسن ... محمد رضا گهگاهی چند تا شاتر میزد نمیتونم فضا رو توصیف کنم ولی هوا اونقدر سنگین شده بود که دیگه طاقت ایستادن نداشتم رفتیم بچه ها وقتی نشستن تو ماشین همه بغضشون ترکید و زدن زیر گریه ...فهمیدم واقعا چقدر خودشونو کنترل کرده بودن که اونجا گریه نکنن راه افتادیم به سمت خبرگزاری فارس داشتن دو تا حجله از وانت میاوردن پایین تو راهرو عکس علیرضا و خبرنگار فارس و گذاشته بودن وارد سرویس عکسشون شدیم مثل ایسنا اینجا هم پر از صدای گریه بود روزبه هم اونجا بود گریه میکرد و عکس میگرفتن چند دقیقه ای اونجا بودیم .بعد از عرض تسلیت برگشتیم . و بالاخره رفتیم خبرگزاری ... مهر ... ساکت ... و ساعتهای سکته کرده ...
در هوایی کثیف و آلوده آهنین مرغ پیر فرسوده
آشکارا نفس نفس میزد سر به دیوار قفس میزد
که دگر نیست تاب پروازم بعداز این مرغ دردسر سازم
ظاهرا گرچه آهنین بالم زآهنین بال خود می نالم
شور و شوق جوانیم رفتست دوره کامرانی ام رفتست
دیگرم چون "هما" مپندارید از من خسته دست بردارید
کنج این آشیانه باید خفت عیب خود را به دوست باید گفت
چشم تدبیر اگر که بگشایید بی من این راه را بپیمایید
آن سوی آشیانه غوغا بود دستها, چشمها, خبرها بود
کاروانی ز خطه " اخبار" بود مهمان کاروانسالار
همه چشم انتظار آن پرواز وه چه پرواز غرقه در صد راز
لحظه ها, دقیقه ها می مرد چشم ساعت به خوابشان می برد
چشمها تشنه خبر بودند همه آماده سفر بودند
شوق پرواز بود در دلشان کس نمی جست حل مشکلشان
هرچه آن مرغ آه و زاری کرد ناله ها کرد و بی قراری کرد
هیچکس بانک مرغ را نشنید آنهمه عجز و لابه را نخرید
همگی مرغ را جوان دیدند هر چه می خواستند "آن" دیدند
لب او را به میل خود بستند و بر آن بال خسته بنشستند
چشم تدبیر خویش را بستند پشت دیوار وهم بنشستند
دست تقدیر باز, بازی کرد شعله افکند و صحنه سازی کرد
شد به فرمان کاروان سالار باز آماده, مرغک بیمار
آن خبر سازها "خبر" گشتند چونکه با مرغ همسفر گشتند
مرغ روح مسافران پر زد رنگ غم بر نگاه کشور زد
کوچه را غم گرفت در آغوش شهرمان شد دوباره مشکی پوش
عکس یاران به قاب حجله نشست قلب حجله ز داغشان بشکست
جمله رفتند و این سوال به جاست کز چه این ملک دشت رنج و بلاست؟
دست تقدیر کاش بسته شود وین طلسم عزا, شکسته شود.
(مصطفی بادکوبه ای)
با تشکر از سوخته که این شعر و برام فرستاده ...
+
نوشته شده در ساعت توسط امید
|